شایناشاینا، تا این لحظه: 14 سال و 3 روز سن داره

پرنسس شاینا

8 ماهگی (اولین رویش مروارید درخشان شاینا)

سلام دخمل ناز و دوست داشتنی من عزیز دلم 8 ماهگیت مبارکککککککککک پرنسس کوچولوی من باورم نمیشه که هشت ماهه شدی وای چقدر زود میگذره این روزای قشنگ و شیرین که همش با همیم.واقعا لذت بخشه از بودنت با شما اصلا سیر نمیشم گاهی اوقات که خوابی دلم برات تنگ میشه با اینکه 24 ساعته کنارمی خانومی من... فدات بشم که من رو ماما صدا میکنی وقتی گریه میکنی همراه با گریت بهم میگی ماما .چقدر شیرینه وقتی صدام میکنی تو پوستم نمیگنجم دختر نازنینم. از کارای جدیدتم بگه که هر وقت مانتو میپوشم بریم بیرون یدفعه چشمات درشت میشه و بال بال میزنی وبا نگرانی کمر میزنی وقتی میام طرفت از خوشحالی خودت رو لوس میکنی نای نای میکنی جیغ میزنی تا بغلت کنم و گردنم رو فش...
10 تير 1392

جشنواره تابستانه ني ني وبلاگ(ني ني شکمو)

سلام  شاينا توي مسابقه ني ني شکمو شرکت کرده  جهت  راي دادن به شاينا جون کد 616 را به شماره 20008080200 ارسال نماييد. ماماني شما توي مسابقه  100تا راي آوردي يعني از 753 نفر 279 نفرشدي.نفر اول 1170 تا راي آورد که احنمالا يه پايگاه نظامي بهش راي داده بوده. قربون دخمل خودم  که دسته همه ني ني هاي شکمو رو از پشت بسته. ...
10 تير 1392

6ماه و نیم

دختر قشنگم سلام. این روزا نمیتونم زیاد برات پست بزارم چون بیشتر وقتم رو باهات دارم بازی میکنم . جدیدا خیلی دردری شدی تا مانتو میپوشم کمر میزنی تا بغلت کنم بعدشم دوتا دستات رو میندازی دور گردنم و از خوشحالی فشار میدی و صورتت رو میلرزونی. دکتر گفت غذای کمکیت رو شروع کنم ولی شما زیاد سوپ دوست نداری برای همین مجبورم هر روز ببرمت پارک کنار خونه . تو پارک دیگه همه میشناسنت تا دوستات میبیننت میدون طرفت و میگن شاینا اومد. همش میخوان بغلت کنن و باهات بازی کنن. چندتا عکس هم ازتون در حال بازی گرفتم که برات میزارم.خدارو شکر تو پارک خوب غذا میخوری ولی مامانی داری بد عادت میشی آخه تو پارک غذا میخوری جوجهههههههههههههههههه هفته پیش با عمه ه...
8 ارديبهشت 1392

6 ماهگی

سلام دخترم الان که این پست رو برات میذارم تو 6 ماهته و دیروز برای واکسن 6 ماهگیت بردیمت دکتر. خدارو شکر زیاد اذیت نشدی. البته نا گفته نماند تا ساعت 2 نصفه شب رو پاهام خوابونده بودمت و با دوتا دستام پاهات رو گرفته بود که خدایی نکرده تکون نخوری دردت بیاد. خدارو شکر اصلا واکسن 2 ماهگی و 4 ماهگی هم تب نکردی. دخترم خیلی ناز شدی .خیلی دوست داری با بچه ها بازی کنی . وقتی باهات بازی میکنم به چشمام خیره میشی  و بعد از ته دل میخندی .الهی من قربون اون خندهات بشم انگار خدا دنیا رو بهم میده. خدارو شکر خوش خنده ای مامانی. دخترم من رو ببخش من بخاطر اینکه تو شیر میخوردی نمیدونم باید چیکار میکردم...........................&...
20 فروردين 1392

5 ماهگی

دخترم 120 روزه شد و وارد 5 ماهگی شد. عزیزم ماشاا.. داری تپل میشی خدارو شکر که شیر خشک بهت ساخت ولی مامان جون شیر مامان رو هم بخور. فقط میترسم یوقت دیگه شیر مادرو نخوری .البته هنوز مکیدنت حتی با شیشه شیر م خیلی بده . عزیزم من و بابا حامد خیلی دوست داریم. بابا میگه دوست دارم دخترم یه نویسنده بزرگ بشه. خلاصه برات خیلی نقشه ها و آرزو ها داریم که انشاا... به همشون یکی یکی دست پیدا میکنی. دخترم تا عید 1 ماه دیگه بیشتر نمونده و هوا خیلی سرده. 5 شنبه با بابایی رفتیم پاساژ تیراژ و بوستان .تو هم توکالسکه داشتی همه آدمارو با تعجب نگاه میکردی. هر کس میدیدت ازت خوشش میومد ماشاا.. لپت خلیی بامزست .هر کس میرسه لپت رو میکشه. دیروز تولدم بود بابا حامد...
24 بهمن 1391

5 ماهگی (تولد رونیا و علیرضا)

 سلام مامانه قشنگم .خوبی دختری؟دیروز تولد رونیا دختر خالت بود اون جوجه هم شد ١ سالش.تو هم که کلی تو تولدش کیف کردی.البته رونیا یکم شیطونه و اصلا واینمیستاد عکس بندازه ولی تو خیلی خانم بودی و داشتی از تولد لذت میبردی.مخصوصا وقتی شمع روشن کردن و فشفشه تولد علیرضا هم که ٤ اسفند بود.ولی ازت عکس ننداختم ببخش مامانی ماشاا.. حسابی بزرگ شدی و کوپلی. این روزها همه در حال خونه تکونین ولی من نمیتونم به هیچ کاری برسم. بابا حامد گفته هیچ کاری نکنم. ولی این روزهای آخر همش میریم بیرون و پاساژ گردی و خرید .البته چون شما دوست داری .تو کالسکه میشینی و همه رو نگاه میکنی.           &n...
9 بهمن 1391

4 ماهگی

فرشته کوچولوم 90 روزه شد.عزیزم این روزها خیلی گریه میکنی .نمیدونم آخه یعنی همه بچه ها انقدر ناآروم هستن؟ دکتر پیشنهاد داد بهت شیر خشک بیومیل پلاس بدم ولی اصلا دوست نداری و همش میاریش بالا ولی معلومه گرسنه ای .بعضی وقتا بهت لعاب برنج میدم ولی خیلی زوده برات. دکتر صفاری بهم شیر خشک ببلاکHA رو پیشنهاد داد .خدارو شکر میخوری ولی به نظر من تلخه عزیزم وزنت 5 کیلو شده و قدت 62 هنوز خیلی لاغری مامانی امیدوارم حالا که داری کمکی میخوری یکم وزن بگیری. ...
22 دی 1391

7-10روزگی

            سلام دختر عزیزم خوبی مامانی. متاسفانه روز اول توی بیمارستان سرما خوردی خانم پرستار گفت اتاق عمل سرد بوده و همه بچه ها سرما خوردن. روز دوم هم که اومدیم خونه و با عمه هاله رفتی حمام ولی اومدی بیرون یادشون رفت موهات رو با سشوار خشک کنن و همون موقع رفتیم دکتر که بیرون چون یکم هوا خنک شده بود متاسفانه سرماخوردگیت بدتر شدی طوری که فرداش صدات شده بود مثل جوجه و نمیتونستی گریه کنی انگار جوجه داره جیک جیک میکنه من رو ببخش مامانی من حواسم بهت نبود.   ٥شنبه  کلی خسته شدی دورت یکم شلوغ بود ببخشید مامانی .در عوض بهت خوش گذشت با تعجب به همه نگاه میکردی .آخرش هم که خدارو شکر بند ...
10 آذر 1391

3ماهگی

دختر قشنگم 60 روزه شد خدارو شکر داری بزرگ میشی .مامان جون چقدر شبیه بابا حامدی آخه.... هر کس میبینتت میگه حامد کوچولو . هنوز گریه هات ادامه داره و گریه هات با بقیه ن.زادها فرق میکنه نمیدونم چرا وقتی گریه میکنی سیاه میشی. البته مامان بزگ میگه بابا حامد هم بچه بوده مثله تو گریه میکرده و سیاه میشده. یه اتفاق بد دختر قشنگم در هفته پیش سینت خیلی خس خس میکرد با بابا حامد بردیمت بیمارستان مفید و اونجا گفتن باید بستری بشی چون آلرژی داشتی. خیلی روزه بدی بود بردنت تو اتاق رگ گیری  ولی من و بابا رو راه ندان صدای گریه هات و جیغ زدنت میومد. داشتم دیونه میشدم و جز گریه کاری نمیتونستم انجام بدم. بابا حامد هم خیلی ناراحت بود و بغض ...
8 آذر 1391

یک ماهگی

سلام دختر قشنگم. من رو ببخش اگه وقت نمیکنم تند تند وبلاگت رو آپدیت کنم. راستش اصلا دیگه وقت نمیکنم خودم رو تو آینه نگاه کنم. شبها خیلی بد میخوابی تا ساعت 4 بیداری حتی بعضی شبا کلا بیداری و ساعت 6 صبح میخوابی تا 9 صبح. خیلی ناآرومی نمیدونم چرا انقدر به خودت میپیچی و گریه میکنی. دیروز با بابا حامد بردیمت دکتر میلان برای کنترل قد و وزن که وزنت 3/5 کیلو وقدت 54 سانت شده.قربون قدو بالای دخمل نازم. دکتر میلان بهت بلادونا داد ولی اونم اثری نداشت همچنان گریه و بی خوابی و بی اشتهایی رو داری. خدایا کمکم کن خیلی زجر آوره که یه نوزاد گریه کنه ولی ندونی برای چی گریه میکنه، آخه عزیزم چرا بی قراری. ...
29 آبان 1391